تهی

درخواست حذف این مطلب

بسم الله

این یک داستان تازه است . چند وقت پیش از مرگ می ترسیدم . نمیدونم که چی شد که اینقدر مرگ رو به خودم نزدیک دیدم . این باعث شد که بیشتر و بیشتر به مرگ فکر کنم . به آینده ای که در انتظارم است . حالا که دارم این رو مینویسم نمیدونم آینده چه شکلی میشه , نمیدونم چی در انتظار منه . حالا امشب اینجا میتونم بلند بلند فکر کنم و بلند بلند این فکر نوشته بشه . آینده شبیه کدوم یکی از داستان هایه که خوندم ؟ نمیدونم . این یه داستان دیگه است. یه داستان جدید. من شبیه هیچ کدوم از تئاترهایی که دیدم نیستم , شبیه هیچ کدوم از کتاب هایی که خوندم نیستم . من یه داستان جدیدم پر از فراز و فرود, پر از سختی وآسونی . چرا دارم اینارو مینویسم ؟نمیدونم. باز دارم فکر می کنم بلند بلند . یه داستان جدیدم.  داستانی که شبیه هیچ نیست. من میترسم از این ...همه چی خیلی ترسناکه . آدم هایی که دور و برمن , روابطی که بینمون هست .من میترسم . من از داستانی که نمی دونم آ ش چی میشه میترسم ...